* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید
صدای چرخیدن کلید خواب بهار را پراند . ساعت را نگاه کرد 30/2 دقیقه نیمه شب . به سرعت به طرف در رفت :
ـ سوگل تویی ؟!
ـ سلام تو هنوز بیداری ؟!
خون در صورت بهار دوید .
ـ دیگه شورشو درآوردی! ساعت دو و نیمه نصفه شبه ! می شه بگی کدوم گوری بودی ؟چرا موبایلتو جواب نمیدی ؟!!
ـ صبح برات تعریف می کنم الان اصلاً حالم خوب نیست .
ـ الان حالت خوب نیست صبحم که حوصله نداشتی ، دیشبم که فشارت پائین بود . به من هیچ ربطی نداره هر غلطی دوست داری بکن فقط یادت باشه دیگه گریه و زاری نقو نالتو واسه من نیاری !
بهار در اتاقش را کوبید و چند جمله نامفهوم از اتاقش به گوش رسید .
سوگل جلوی آینه ایستاد و به چشمانش نگاه کرد از خودش خجالت کشید . چشمانش را بست و در یک آن لحظاتی را که در این چند ساعت روی داده بود از نظر گذراند . چشمانش را باز کرد قطره اشکی از آن چکید. اما برق رضایت و شادی در چشمانش موج می زد .
ـ چه اهمیتی داره هرکاری بکنی پشت سرت حرف هست بزار بگن بزار انقدر بگن که جونشون در بیاد، اونا چه میدونن…
صدای باز شدن در اتاق رشته افکارش را پاره کرد ، بهار تکه کاغذی را به سینه
سوگل کوبید :
ـ اینو صبح از زیر در فرستادن تو !
بهار دستپاچه کاغذ را باز کرد . دست خط نا خوانا و در هم بود :
ببین خانم خوشگله . خیلی ها دورو بر سینا پلکیدن ولی آخر عاقبتشون یا تو زندون بوده یا سینه خاک قبرستون یا کنار خیابونا منتظر مشتری !
پس حواستو جمع کن .
بهار کاغذ را مچاله کرد و روی سینه اش مشت کرد . عرق سردی روی بدنش نشست و احساس سرما کرد .
گوشی را برداشت و شماره سینا را به سرعت گرفت ولی زود پشیمان شد وقطع کرد .
خودش را روی تخت انداخت چند بار جملات نامه را در ذهن خود مرور کرد.
با خودش گفت :
ـ نباید زیاد جدی بگیرم . از لحن نامه معلومه که طرف مردم آزاره !
خودش را روی تخت انداخت سعی کرد افکارش را آزاد کند . چند مشت روی تشک کوبید .
ـ همیشه یه چیز باید شادی های کوچیک منو خراب کنه !
***
پله های مترو را دو تا یکی پائین رفت چند بار پشت سرش را نگاه کرد :
ـ اه لعنتی دست بردار نیست .
خودش را لابه لای جمعیت گم کرد . موبایل را از کیفش بیرون آورد .
بهتر به سینا زنگ بزنم و جریانو بگم اگه ما دو تا رو با هم ببینند فاجعه می شه . اه لعنتی اینجا هم که آنتن نمی ده .
سر پیچ راهرو قاطی جمعیت خودش را پنهان کرد پله ها رو نگاه کرد .
خدا رو شکر مثل اینکه گمم کرد!
به سرعت به طرف ایستگاه رفت لا به لای جمعیت روی پنجه پا ایستاد سینا را دید که مضطرب به ساعتش نگاه می کند. خودش را به او رساند :
ـ سلام تو هم دیدیش ؟!
ـ آره دنبالم بیا خیلی بده اگه منو با تو اینجا ببینه !
ـ حالا چیکار کنیم ؟ بیا از اینجا بریم
ـ نه دنبالم بیا .
سینا دست سوگل را به شدت کشید و بدنبال هم از پله ها پایین رفتند ، یک راهرو را پشت سر گذاشتند و وارد یک سالن دیگر شدند. ترس تمام وجود سوگل را گرفت تا به حال این قسمت از مترو را ندیده بود . نسبت به سالن های دیگر تاریک بود یک تابلو نظرش را جلب کرد :
به طرف تأسیسات . ورود افراد متفرقه ممنوع !
سوگل پرسید :
ـ کجا داری میری ؟!
ـ بیا نترس !
وارد یک راهروی تاریک شدند که فقط در انتهای آن نوری از لابلای پره های یک هواکش روی زمین افتاده بود . چشمان سوگل که به تاریکی عادت کرد . صدای کشیده شدن کفشهای زنانه ای از انتهای راهرو توجه اش را جلب کرد . دخترکی با حال نزار و سرو صورت خونین افتان و خیزان خودش را به جلو می کشید .سینا بی توجه از کنارش رد شد و سوگل را به دنبال خود کشید .
سوگل فریاد زد :
ـ این کیه ؟ اینجا کجاس ؟!
سینا ناگهان ایستاد صورت سوگل را با دو دست نگه داشت به چشمان او نگاه کرد و گفت :
- از اینجا به بعد دیگه سؤال بی سؤال هرکاری که گفتم می کنی ؟ مفهوم شد ؟
برای لحظه ای نفس سوگل بند آمد در تاریکی به صورت سینا خیره شد . چهره اش کاملاً دگرگون شده بود . یک آن شک کرد که این سینا است که روبه روی او ایستاد ه !
سینا مچ دستش را کشید به اتاق ته راهرو رسیدند .
سو گل را به داخل هل داد و گفت :
ـ جیکت در نیاد همین جا می مونی تا برگردم !
سینا در را به آرامی بست و قفل کرد .
سوگل به سختی چند نفس را بیرون داد و از ترس به خود پیچید چند تکان کوچک
خورد ...
در تاریکی صدای یک تک زنگ پیانویی موبایل سوگل را از این کابوس نجات داد !
وحشت زده از خواب پرید بلند شد و روی تخت نشست تمام بدنش خیس شده بود . گوشی را برداشت یک SMS از سینا بود:
! Yaroo mizane ye polico mikoshe baraye moarefiye kodesh zang mizane 109
( ادامه داستان در یادداشت های بعدی )