سریال " رهایم مکن" کلید اسرار ایرانی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱  
نگارش مجموعه «رهایم مکن» با مضامین عجیب ولی واقعی !
نگارش سریال تلویزیونی «رهایم مکن» به تهیه کنندگی مجید عباسی روزهای پایانی خود را سپری می‌کند.

«مجید عباسی» تهیه‌کننده در گفت‌وگو با خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس گفت: با توجه به استقبال مخاطب از مجموعه‌هایی با مضامین اجتماعی بر آن شدیم قصه‌هایی با محور قرار دادن رویداد‌های عجیب ولی واقعی که تلاش می‌کند، دست یاری و هدایت خداوند را در زندگی انسان‌ها را به نمایش بگذارد، نوشته و به رسانه ملی ارایه دهیم.
وی ادامه داد: در همین راستا دکتر محمد هادی کریمی نگارش مجموعه «رهایم کن» را در 24 قسمت 30 دقیقه‌ای مدتی است آغاز کرده که هم اینک مراحل پایانی نگارش در حال انجام است. در این مجموعه تلاش شده به مسایلی که معمولا انسانها به سادگی از کنار آن عبور می‌کنند، مورد توجه قرار گیرد. قبلا نمونه‌‌هایی از این سبک در مجموعه هایی چون « کلید اسرار» ساخت کشور ترکیه از سیما به نمایش در آمده است اما در این مجموعه سعی شده داستان با ویژگی‌های متناسب با فرهنگ ایرانی نوشته شود تا بتواند با مخاطب ارتباط عمیق‌تری برقرار کند.
دکترمحمدهادی کریمی پیش از این نگارش فیلمنامه مجموعه «خسته دلان» را برعهده داشت که از شبکه اول سیما پخش شد.
مجموعه «رهایم کن»به سفارش  شبکه اول سیما برای پخش در تابستان سال 90 آماده خواهد شد.


نماهنگ‌های «قدم» و «زیارت» آماده نمایش شد
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦  
برای نمایش در جشنواره فیلم رضوی؛
نماهنگ‌های «قدم» و «زیارت» آماده نمایش شد

خبرگزاری فارس: نماهنگ‌ «قدم» به کارگردانی علی فراهانی و «زیارت» به کارگردانی علی همراز و تهیه‌کنندگی مجید عباسی برای حضور در جشنواره فیلم رضوی آماده نمایش شد.


نماهنگ زیارت

مجید عباسی در گفت و گو با خبرنگار رادیو وتلویزیون فارس گفت: دو نماهنگ «قدم» و «زیارت» برای حضور در جشنواره فیلم رضوی آماده نمایش شدند و برای هریک از نماهنگ‌‌ها موسیقی مناسب با تصاویر ساخته شد.
وی ادامه داد: «قدم» در ارتباط با قدم‌هایی است که به زیارت حضرت رضا (ع) می‌روند و پرسوناژ اصلی این نماهنگ گام‌ها هستند.
در نماهنگ «زیارت» افراد از نقاط مختلف کشور با پوشش‌های محلی برای زیارت امام رضا (ع) عازم می‌شوند.
تعدادی از عواملی که در ساخت نماهنگ‌ها همکاری دارند، عبارتند از:
کارگردان:علی فراهانی،علی همراز/ تهیه کننده:مجید عباسی/ مجری طرح:موسسه فیلمسازی تکنما تصویر/ موسیقی:افشین عزیزی، طراح صحنه و لباس:حسین جمالی/ طراح گریم:سپیده بیگی/ محصول : مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی/ بازیگران: یاسر حمزه ، وحید ثابت قدم، زهرا حسینی،حسین کرمیان

نماهنگ زیارت



خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته...
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  

سومین سالگرد شهدای اصحاب رسانه در حادثه هوایی c130

یاد و خاطره پرواز نا تمام یاران گرامی باد...


بهار
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦  

 صدای ناصر عبدالهی
 شعر از محمد علی بهمنی 


بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی


وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد


بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه


حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون


بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی


یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون


بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت


بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف یه حرف حرفهای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد


دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود


بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی


وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت


 شنیدن ترانه بهار بهار با صدای زنده یاد ناصر عبدالهی

 


تقاطع شب
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤  
 
 
    تصویربرداری فیلم سینمایی-ویدئویی " تقاطع شب " به کارگردانی میثم ریاحی و بر اساس متنی از عباس مرادیان با محوریت حادثه سمیرم به پایان رسید.
 
 
     
تصویربرداری فیلم سینمایی-ویدئویی " تقاطع شب " به کارگردانی میثم ریاحی و بر اساس متنی از عباس مرادیان با محوریت حادثه سمیرم به پایان رسید.
به نقل از روابط عمومی شرکت سینمایی "تکنما تصویر"، فیلم سینمایی- ویدیویی " تقاطع شب " به سفارش معاونت آموزش نیروی انتظامی با محوریت کشتار ماموران ناجا در سمیرم زاهدان به دست اشرار به تهیه کنندگی مجید عباسی در شرکت تکنما تصویر تولیدشد. وی درباره تولید این مجموعه گفت: ""وقتی از سوی معاونت ناجا ساخت این طرح به من پیشنهاد شد، از عباس مرادیان برای نگارش فیلمنامه آن دعوت کردم. او بر اساس اتفاقات پیش‌آمده در سمیرم طرح و سپس فیلمنامه را به نگارش درآورد. در نگارش فیلمنامه تلاش شد که تمام جزئیات منطبق با واقعیت باشد حتی اسم خیابان‌ها و مدل و رنگ اتومبیلی که افراد نیروی انتظامی در آن قرار داشتند و مورد حمله اشرار قرار گرفتند مطابق با واقعیت است و فقط اسامی و برخی مسائل امنیتی کاملا منطبق با واقعیت نیستند."
عباسی درباره انتخاب میثم ریاحی برای کارگردانی "تقاطع شب" گفت: "ریاحی پیش از این برای معاونت آموزش نیروی انتظامی یک مجموعه داستانی اپیزودیک بر اساس پرونده‌های واقعی ساخته بود، به همین دلیل از طرف ناجا برای ساخت "تقاطع شب" به ما پیشنهاد شد. پس از انجام مذاکرات اولیه مجموعه او را دیدم و حس کردم که با توجه به تجربیاتش در زمینه ساخت فیلم‌های داستانی بر اساس پرونده‌های واقعی می‌تواند این پروژه را به خوبی به سرانجام برساند. به همین دلیل او برای این کار انتخاب شد."
فیلم تلویزیونی تقاطع شب بنا به گفته تهیه‌کننده‌اش به زودی آماده نمایش می‌شود.
این فیلم‌ هم‌اکنون توسط فرشاد محمدی تدوین می‌شود و کیوان ناظمیان‌پور نیز به شکل همزمان مشغول ساخت موسیقی متن آن است.
محمود مقامی، علیرضا علی‌اولیا، سیدجواد هاشمی، گیتی معینی، سیما حقرآبادی، مجید علم‌بیگی، حسن خوانساری، حسن زارع، اکبر وارشا، سعید نورالهی و سید جواد حسینی بازیگران این فیلم هستند. عبدالله صریحی (مدیر تصویربرداری)، محمد حبیبی(مدیر صدابرداری)، اشکان عسکری(طراح گریم)، حسین طلابیگی(مدیر جلوه‌های ویژه میدانی)، حسن روح‌پروری(طراح صحنه و لباس)، سیدمجتبی اسدی‌پور(دستیار اول کارگردان و برنامه‌ریز)، محسن محمدی(مدیر تولید)، مصطفی محمدحسن (مدیر تدارکات) و محمدرضا جامعی(عکاس) عواملی هستند که در تولید این تله‌فیلم همکاری داشته‌اند.
در خلاصه قصه تقاطع شب آمده است: " محمدرضا و شقایق دو جوان تحصیلکرده هستند که به تازگی به عقد یکدیگر درآمده‌اند. آنها قصد دارند با پایان خدمت سربازی محمدرضا زندگی مشترک خود را شروع کنند. در یکی از شب‌ها محمدرضا که در زاهدان دوران سربازی را سپری می‌کند در حال گشت‌زنی در خیابان به همراه اکیپ نیروی انتظامی، مورد حمله اشرار قرار می‌گیرد و به همراه تمامی اکیپ گشت‌زنی، به شهادت می‌رسد. در مقر فرماندهی تهران بزرگ سرهنگ دوستدار مامور بررسی حادثه شده و بلافاصله به زاهدان اعزام می‌شود. دوستدار در تحقیقات خود سرنخ‌هایی به دست می‌آورد که نشان می‌دهد این عملیات در آن سوی مرزها و جهت ناامنی در منطقه طراحی شده است و ..."
 
 
   
   
 

شاعر عشق
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩  

                           تصویر:Shariyar tomb.jpg

محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار  سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.

شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.

گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

  • آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
  • بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

...

  • نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
  • دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید.

 


خواب بهار (قسمت چهارم)
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید

                          

وقتی سوگل به خود آمد که نمی دانست طول استخر را چند بارطی کرده بود . صدای دست و سوت چند دختر او را به خود آورد. شاید آنها فکر می کردند که سوگل مهارتش در شنا را به رخ آنها می کشید . اما سوگل گذشت زمان را احساس نکرده بود .

او همیشه احساس می کرد آب وشنا او را از فشارهای روزمره نجات میدهد .

در یکی از کتابهای « کارلوس کاستاندا » استادش « دون خوان * » به او گفته بود که در آب نیرویی تحت عنوان « دو با خوا » وجود دارد که تمام پازلهای بهم ریخته ذهنی را مرتب می کند .

سوگل روی لبه استخر نشست موهایش را پشت سرش جمع کرد . احساس کرد که قاطعانه تر می تواند راجع به سینا تصمیم بگیرد در همین فکرها بود که خانم جا افتاده ای دستش را از داخل آب به سمت او دراز کرد .

سوگل کمک کرد تا از آب بیرون بیاید .

علیرغم سن حدودا ۴۰ سالی که بنظر می رسید اندام متناسب و چشمهای براق او نظر سوگل را جلب کرد هماهنگی موهای جو گندمی و کشیدگی چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود .

زن کنار سوگل نشست :

- همیشه تصمیمی که با انرژی به فکر آدم می رسه بهترین تصمیمه اما سعی نکن دنبال دلیل براش بگردی !

سوگل از این صراحت و گفتار بدون مقدمه یکه خورد

- ببخشید ما قبلاً همدیگر را دیدیم ؟!

زن بدون اینکه نگاهی به او بکند گفت :

- می دونی بعضی مقاطع تو زندگی انسان از اهمیت خاصی برخورداره . این مقاطع مثل پل هایی هستند « که میان برهای بی درد سر » محسوب می شن و فقط یک اراده آنی می تونه انسان رو از این پل ها بهره مند کنه . اما بدبختانه معمولاً فرزندان آدم خودشون رو از این پل ها بی بهره می کنن .

سوگل احساس اعتماد همراه با ترسی نسبت به زن داشت این دو گانگی بد جوری آزارش می داد .

- من هنوز نمی دونم شما چرا و راجع به چی صحبت می کنید .

زن مثل کودکی نا آرام نوک انگشتان لاک گرفته پایش را در آب بازی داد و گفت :

- همیشه این سئوالهای مزخرفه که آدمو از تعلیق در یک فضای مطلوب و سبک مثل یک تاپاله به سطح زمین پخش میکنه !

سوگل باز یکه خورد آرام آرام داشت احساس بدی نسبت به این گفتگو پیدا میکرد ، اما نمی توانست از تلنگرهای ملموس زن دست بکشد .

- زن نگاه معنی داری به سوگل کرد دستش را روی سینه سوگل برد و به گردنبد او که یک دایره شیشه ای فیروزه ای با نقش چشم زخم بود خیره شد ، گردنبند را لمس کرد وگفت :

وقتی می خواهی راجع به اون تصمیم بگیری همه تعلقاتشو از خودت دور کن !

زن برخاست نگاهی از بالا به سوگل انداخت و گفت :

- نباید این انرژی و جذابیتتو توی این بلا تکلیفیها حدر بدی !

وبعد با سرعت خیره کننده ای که از ماهرترین شناگرها نیز بعید به نظر می رسید در آب شیرجه زد و از سوی دیگر بیرون آمد و خود را از نرده آهنی بالا کشید .

سوگل حوله اش را بر روی دوش انداخت و خود را به دوش آب رسانید آب سرد را باز کرد و زیر فشار سوزنی آن پناه برد و دست خود را به دیوار کوبید :

- لعنتی این دیگه از کجا پیداش شد !

( ادامه داستان در یاد داشت های بعدی )

* « دو با خوا » در زبان سرخپوستی خدای آب است

                                                                         فیلتر شکن جدید

 


کلمات کلیدی: خواب بهار ،taknama ،majid abbasi ،تکنما
خواب بهار (قسمت سوم)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢  

* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید

                            

صدای چرخیدن کلید خواب بهار را پراند . ساعت را نگاه کرد 30/2 دقیقه نیمه شب . به سرعت به طرف در رفت :

     

ـ سوگل تویی ؟!

 

 

ـ سلام تو هنوز بیداری ؟!

 

خون در صورت بهار دوید .

 

 ـ دیگه شورشو درآوردی! ساعت دو و نیمه نصفه شبه ! می شه بگی کدوم گوری بودی ؟چرا موبایلتو جواب نمیدی ؟!! 

 

 

ـ صبح برات تعریف می کنم الان اصلاً حالم خوب نیست .

 

 

ـ الان حالت خوب نیست صبحم که حوصله نداشتی ، دیشبم که فشارت پائین بود . به من هیچ ربطی نداره هر غلطی دوست داری بکن فقط یادت باشه دیگه گریه و زاری نقو نالتو واسه من نیاری !

 

بهار در اتاقش را کوبید و چند جمله نامفهوم از اتاقش به گوش رسید .

سوگل جلوی آینه ایستاد و به چشمانش نگاه کرد از خودش خجالت کشید . چشمانش را بست و در یک آن لحظاتی را که در این چند ساعت روی داده بود از نظر گذراند . چشمانش را باز کرد قطره اشکی از آن چکید. اما برق رضایت و شادی در چشمانش موج می زد .

 

 ـ چه اهمیتی داره هرکاری بکنی پشت سرت حرف هست بزار بگن بزار انقدر بگن که جونشون در بیاد، اونا چه میدونن…

 صدای باز شدن در اتاق رشته افکارش را پاره کرد ، بهار تکه کاغذی را به سینه

سوگل کوبید :

 

 ـ اینو صبح از زیر در فرستادن تو !

 

بهار دستپاچه کاغذ را باز کرد . دست خط نا خوانا و در هم بود :

ببین خانم خوشگله . خیلی ها دورو بر سینا پلکیدن ولی آخر عاقبتشون یا تو زندون بوده یا سینه خاک قبرستون یا کنار خیابونا منتظر مشتری !

پس حواستو جمع کن .

بهار کاغذ را مچاله کرد و روی سینه اش مشت کرد . عرق سردی روی بدنش نشست و احساس سرما کرد .

گوشی را برداشت و  شماره سینا  را به سرعت گرفت ولی زود پشیمان شد وقطع کرد .

خودش را روی تخت انداخت چند بار جملات نامه را در ذهن خود مرور کرد.

 

با خودش گفت :

 

 ـ نباید زیاد جدی بگیرم . از لحن نامه معلومه که طرف مردم آزاره !

 

خودش را روی تخت انداخت سعی کرد افکارش را آزاد کند . چند مشت روی تشک کوبید .

 

 ـ همیشه یه چیز باید شادی های کوچیک منو خراب کنه !

                                                         ***

 

 

 

 

پله های مترو را دو تا یکی پائین رفت چند بار پشت سرش را نگاه کرد :

 

 ـ اه لعنتی دست بردار نیست .

 

خودش را لابه لای جمعیت گم کرد . موبایل را از کیفش بیرون آورد .

 

بهتر به سینا  زنگ بزنم و جریانو بگم اگه ما دو تا رو با هم ببینند فاجعه می شه . اه لعنتی اینجا هم که آنتن نمی ده .

 

سر پیچ راهرو قاطی جمعیت خودش را پنهان کرد پله ها رو نگاه کرد .

 

خدا رو شکر مثل اینکه گمم کرد!

 

به سرعت به طرف ایستگاه رفت لا به لای جمعیت روی پنجه پا ایستاد سینا را دید که مضطرب به ساعتش نگاه می کند. خودش را به او رساند :

 

 ـ سلام تو هم دیدیش ؟!

 

 

 ـ آره دنبالم بیا خیلی بده اگه منو با تو اینجا ببینه !

 

 

 ـ حالا چیکار کنیم ؟ بیا از اینجا بریم

 

 

 ـ نه دنبالم بیا .

 

 

سینا دست سوگل را به شدت کشید و بدنبال هم از پله ها پایین رفتند ، یک راهرو را پشت سر گذاشتند و وارد یک سالن دیگر شدند. ترس تمام وجود سوگل را گرفت تا به حال این قسمت از مترو را ندیده بود . نسبت به سالن های دیگر تاریک بود یک تابلو نظرش را جلب کرد :

 

به طرف تأسیسات . ورود افراد متفرقه ممنوع !

سوگل پرسید :

 

 ـ کجا داری میری ؟!

 

 

 ـ بیا نترس !

 

وارد یک راهروی تاریک شدند که فقط در انتهای آن نوری از لابلای پره های یک هواکش روی زمین افتاده بود . چشمان سوگل که به تاریکی عادت کرد . صدای کشیده شدن کفشهای زنانه ای از انتهای راهرو توجه اش را جلب کرد . دخترکی با حال نزار و سرو صورت خونین افتان و خیزان خودش را به جلو می کشید .سینا بی توجه از کنارش رد شد و سوگل را به دنبال خود کشید .

سوگل فریاد زد :

 ـ این کیه ؟ اینجا کجاس ؟!

سینا ناگهان ایستاد صورت سوگل را با دو دست نگه داشت به چشمان او نگاه کرد و گفت :

- از اینجا به بعد دیگه سؤال بی سؤال هرکاری که گفتم می کنی ؟ مفهوم شد ؟

برای لحظه ای نفس سوگل بند آمد در تاریکی به صورت سینا خیره شد . چهره اش کاملاً دگرگون شده بود . یک آن شک کرد که این سینا است که روبه روی او ایستاد ه !

سینا مچ دستش را کشید به اتاق ته راهرو رسیدند .

سو گل را به داخل هل داد و گفت :

 

 ـ جیکت در نیاد همین جا می مونی تا برگردم !

 

سینا در را به آرامی بست و قفل کرد .

 

سوگل به سختی چند نفس را بیرون داد و از ترس به خود پیچید چند تکان کوچک

 خورد ...

 در تاریکی صدای یک تک زنگ پیانویی موبایل سوگل را از این کابوس نجات داد !

 

وحشت زده از خواب پرید بلند شد و روی تخت نشست تمام بدنش خیس شده بود . گوشی را برداشت یک SMS از سینا بود:

  ! Yaroo mizane ye polico mikoshe baraye moarefiye kodesh zang mizane 109

( ادامه داستان در یادداشت های بعدی )


کلمات کلیدی: خواب بهار ،تکنما ،taknama ،فیلتر شکن
خواب بهار (قسمت دوم)
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳  

 

 

 

ـ این دفعه بایدمحکم ترباشم شاید این فرصت دیگه دستم نیاد .

سو گل این حرف را زیر دوش با خود زمزمه کرد. روبروی آینه ایستاد. دستهایش را روی گونه هایش کشید چشمان نافذش روی آینه بخار گرفته می درخشید . انگشتانش را روی آینه برد وکلمه sub راکه می نوشت قطرات آب سرخی لبانش را نمایان کرده.

آن طرف فضای داغ حمام بهار داشت با خود کلنجار می رفت با این که دو سال بود با سوگل زیر این سقف زندگی می کردند وهمه زیرو بم هم را می شناختند ولی در این مورد هیچ وقت جرأت نمی کردحرف بزند پیش خود فکر کرد شاید بهتر از یک جای بی ربط سر صحبت را باز کند .

سه شوآر را بالای سر سوگل نگه داشته بود و از آینه میز توالت به چشمان او زل زده بود . سوگل با شیطنت آرنجش را به پهلوی او کوبید و قهقهه بلندی سر داد

     

ـ می شه بگی کجاها سیر می کنی؟ چهاردفعه ازت پرسیدم پول تلفنو پرداخت کردی  ؟ 

 

بهار خود را جمع و جور کرد :

 

ـ آره

- پولشو از کجا اوردی؟!

- از مدیر ساختمون قرض کردم

 

 

ـ خنده روی لبان سوگل خشکید برس را به گوشه ای پرت کرد وبلند شد. بهار دست و پایش را گم کرد:

- خوبه ! مثل این که یادت رفته اون مرتیکه حیض ماه پیش که اومد پول شارژو بگیره چی گفت.

تو اصلا ملاحضه خیلی چیزارو نمی کنی. انگار نه انگار که ما دوتا دختر تنهاییم که تو این خراب شده داریم زندگی می کنیم !

سوگل سرش را پایین برد ودستهایش را در موهایش فرو برد . با خود فکر کرد نباید به خاطر این حاشیه های بی ارزش فکرش را مشغول کند . بلند شد با چشمان دریده به طرف بهار رفت

 بهار همینطور که عقب عقب می رفت سعی کرد چیزی بگوید . 

     سو گل آرام کش موهایش را کشید و به شکم بهار زد بهار جیغ زد و سوگل باز زد زیر خنده .

 

                                                           ***

سوگل همه بوتیک های بازارچه صفویه را به دقت و دلهره از زیر نظر گذراند. نگاهش روی کراواتی سرمه ای با خالهای آبی مکث کرد.

وارد بوتیک شد . کسی پشت پیشخوان نبود. دورو برش را ورانداز کرد و صدا زد:

- کسی اینجا نیست؟!

صدای تق و توق از اتاق پرو بلند شد وبه دنبال آن دخترک فروشنده با سرو وضع به هم ریخته بیرون آمد و بدنبالش پسرکی ژیگول خدا حافظی کرد و رفت.

دخترک پشت پیشخوان رفت و دستپاچه پرسید:

- جونم خانومی. چیزی میخواستی؟

سوگل به ویترین اشاره کرد وگفت:

- اون کراوات سرمه ای...اون پایین.

.

وارد پارک که شد ساعتش را نگاه کرد:

وای خدا چقد دیر میگذره هنوز یه ربع مونده!

طول و عرض پارک را ور انداز کرد. کمی این پا و آن پا کرد. یک صندلی خالی پیدا کرد و روی آن نشست.

آیینه را از کیفش بیرون آورد و با مو هایش ور رفت رو سرییش را جا به جا کرد.

یاد روزی افتاد که عکسش را در چت برای سینا  سند  کرده بود و سینا شکلک

را برایش زده بود و نوشته بود:

                                        !!! kheyli khoshgeli khanoomi

بی اختیار خنده اش گرفت!

کمی آن طرف تر چند پسر جوان با موهای روغن زده وتیپ های عجیب غریب شروع کردند به متلک گفتن.

سوگل به خود آمد اخمی کرد و خودش را جمع و جور کرد.

موبایل زنگ خورد . از جایش پرید و صفحه گوشی را نگاه کرد.بلند شد و ایستاد:

- الو... سلام...مرسی... تو پارک.... آره...تو کجایی؟

قلبش به طپش افتاد. به سمت فواره ها نگاه کرد.

سینا دستانش را بالا برد خندید و گوشی را در جیبش گذاشت.

کنار پارک شیشه اتومبیلی آرام پایین آمد لنز یک دوربین عکاسی سوگل را در کادر خود قرار داد و چهره مهو او آرام آرام فوکوس شد...

 

(ادامه داستان در یاددیشت های بعدی)


پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۸  

   

 

  

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

اشک حتی از پشت شخصیت واژه ها جوشیدن می گیرد.

دیگر چه باید گفت

   چه می توان گفت

              جز این که:

خدا حافظ ای بروبچه های واحد مرکزی خبر...

ای همسفران با صفای صبح بخیر ایران...

همکاران قدیمی شبکه خبر...

ای دوستان مرکز مستند سازی سیما

  و  ای ...

همه آنهایی که آخرین لحظاتتان به لبخند و شادی با ما گذشت

                            خداحا فظ ای پرواز شماره فراق تا بی نهایت....

 


ورود جن به عرصه مطبوعات !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٤  

 

                اولین شماره فصلنامه فرهنگ و هنر " فراسو " با عناوین زیر منتشر شد:

                                           عکس از مجید عباسی

- جن اماراتی دستگیر شد !                                         

- بشقاب پرنده ها آیا حقیقت دارند؟

- بیگانگاتی از فرا سو

- آدم کوچولوها می آیند !

- از جن گیر تا کنستانتین ( نقد فیلم )                                    

- عروسی دختر شاه پریا

میرزایی سر دبیر این فصلنامه با اشاره به این که هدف از انتشار این فصلنامه ضمن کمک به اعتلای فرهنگ جامعه تلاش در جهت  خرافه زدایی نشان دادن رگه های حقیقت از میان انبوه باورهای خرافی بوده است.

وی همچنین از اهل قلم محققین واندیشمندان جهت پر بار شدن این مجله دعوت به همکاری کرد.

این فصلنامه با شمارگان ۵۰۰۰ جلد و به قیمت ۶۰۰۰ ریال عرضه شده است.

 


بزرگ بود و از اهالی امروز بود ...
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠  

 

                                     ( به بهانه سالروز خاموشی سهراب سپهری ) 

                                                    

                  صدا کن مرا 

                  صدای تو خوبست

                  صدای تو

                  سبزینه آن گیاه عجیبی است

                  که در انتهای

                  صمیمیت حزن می روید

                  بیا تا برایت بگویم

                 چه اندازه تنهایی من بزرگ است

                 و تنهایی من

                 شبیخون گیسوان ترا

                  پیش بینی نمی کرد

                     و خاصییت عشق همین است ...

                                        

                                          http://www.ghabil.com/album.aspx?t=2&c=1 

                                              نگاهی به یک خبر قدیمی   

 

    

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و هنر - رادیو و تلویزیون

سید جواد هاشمی بازیگر فیلم‌ها و سریال‌های دفاع مقدس، امسال سریالی را برای پخش در ماه مبارک رمضان و به تهیه کنندگی مجید عباسی کارگردانی کرده است.

 

 

به گزارش خبرنگار بخش رادیو و تلویزیون ایسنا، این سریال که قرار است از سیمای قرآن پخش شود، شهر باران نام دارد و براساس فیلمنامه‌ای از سید علیرضا حسینی ساخته شده است.

در این مجموعه تلویزیونی که به تهیه کننده گی مجید عباسی تهیه شده است، اسد نوایی، جد یک خانواده‌ی سنتی و مذهبی که سالهاست از دنیا رفته، قصه‌هایی را روایت می‌کند.

او رسمی را در خاندان خود به جا گذاشته است که طبق این رسم هر کدام از پسران خانواده‌ی او در اولین ماه رمضانی که روزه بر آنها واجب می‌شود، صندوقچه‌ای را به ارث می‌برند که حاوی هدیه‌ای گرانبهاست و امسال مرتضی نتیجه‌ی اسد نوایی وارث صندوقچه خواهد شد. به گفته مجید عباسی تهیه کننده برنامه

در این سریال بازیگرانی چون شیوا بلوریان، رضا بنفشه خواه، مهیار مهرآذر، محمود مقامی، حسین معلومی، مهدی امینی خواه، فاطمه طاهری، فلور نظری و ... به ایفای نقش می‌پردازند.

مجید عباسی گفت این سریال در سی قسمت پنجاه دقیقه‌ای هر روز صبح از شبکه‌ی قرآن و عصرها از شبکه دوی سیما پخش می‌شود

نویسنده سید علیرضا حسینی تهیه کننده مجید عباسی کارگردان سید جوادهاشمی


همیشه پیش از آن که فکرکنی اتفاق می افتد ...
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱  

 

  پاهاموکه تو مهمونی گذاشتم اولین کسی که دیدم فردین بود. 

  کنارش غلام حسین نقشینه کمی اون ورتر نعمت الله گرجی  بعـله !  اینم که

 جمیله شیخی...

ولی حیف که  دیر رسیدم مهمونی تموم شده بود همه مهمون ها رفته

 بودند و فقط حضور خاموش میزبان ها  و البته یک میزبان تازه وارد !

دیشب رضا بنفشه خواه زنگ زد و دعوتم کرد با چند تا جمله کوتاه:

مراسم تدفین استاد  اسماعیل نواب صفا فردا ساعت ۱۱ بهشت زهرا قطعه هنرمندان.

                                                           یادش گرامی.

 

                                    اسماعیل نواب صفا

                               http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-516899


کلمات کلیدی: تکنما ،majid abbasi ،مجید عباسی ،taknama
از سر دل تنگی...
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۸  

 

  دل تنگی این روزها (روزهای آخرسال) را شاید با شعر

آن روزها ی فروغ به بهترین شکل بتوان توصیف کرد و شاید هم

 سر آغازی برای این بلاگ:

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم و سرشار 

آن آسمانهای پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده

              در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر...

....

                                        (تولدی دیگرـ فروغ فرخزاد)

         Farm Gate - Rural Scene, Northumberland

                                                                                  ۸۳/۱۲/۲۷           


کلمات کلیدی: تکنما ،majid abbasi ،taknama ،فیلتر شکن