| خواب بهار (قسمت چهارم) |
| ساعت ۱۱:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦ |
|
* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید
وقتی سوگل به خود آمد که نمی دانست طول استخر را چند بارطی کرده بود . صدای دست و سوت چند دختر او را به خود آورد. شاید آنها فکر می کردند که سوگل مهارتش در شنا را به رخ آنها می کشید . اما سوگل گذشت زمان را احساس نکرده بود . او همیشه احساس می کرد آب وشنا او را از فشارهای روزمره نجات میدهد . در یکی از کتابهای « کارلوس کاستاندا » استادش « دون خوان * » به او گفته بود که در آب نیرویی تحت عنوان « دو با خوا » وجود دارد که تمام پازلهای بهم ریخته ذهنی را مرتب می کند . سوگل روی لبه استخر نشست موهایش را پشت سرش جمع کرد . احساس کرد که قاطعانه تر می تواند راجع به سینا تصمیم بگیرد در همین فکرها بود که خانم جا افتاده ای دستش را از داخل آب به سمت او دراز کرد . سوگل کمک کرد تا از آب بیرون بیاید . علیرغم سن حدودا ۴۰ سالی که بنظر می رسید اندام متناسب و چشمهای براق او نظر سوگل را جلب کرد هماهنگی موهای جو گندمی و کشیدگی چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود . زن کنار سوگل نشست : - همیشه تصمیمی که با انرژی به فکر آدم می رسه بهترین تصمیمه اما سعی نکن دنبال دلیل براش بگردی ! سوگل از این صراحت و گفتار بدون مقدمه یکه خورد - ببخشید ما قبلاً همدیگر را دیدیم ؟! زن بدون اینکه نگاهی به او بکند گفت : - می دونی بعضی مقاطع تو زندگی انسان از اهمیت خاصی برخورداره . این مقاطع مثل پل هایی هستند « که میان برهای بی درد سر » محسوب می شن و فقط یک اراده آنی می تونه انسان رو از این پل ها بهره مند کنه . اما بدبختانه معمولاً فرزندان آدم خودشون رو از این پل ها بی بهره می کنن . سوگل احساس اعتماد همراه با ترسی نسبت به زن داشت این دو گانگی بد جوری آزارش می داد . - من هنوز نمی دونم شما چرا و راجع به چی صحبت می کنید . زن مثل کودکی نا آرام نوک انگشتان لاک گرفته پایش را در آب بازی داد و گفت : - همیشه این سئوالهای مزخرفه که آدمو از تعلیق در یک فضای مطلوب و سبک مثل یک تاپاله به سطح زمین پخش میکنه ! سوگل باز یکه خورد آرام آرام داشت احساس بدی نسبت به این گفتگو پیدا میکرد ، اما نمی توانست از تلنگرهای ملموس زن دست بکشد . - زن نگاه معنی داری به سوگل کرد دستش را روی سینه سوگل برد و به گردنبد او که یک دایره شیشه ای فیروزه ای با نقش چشم زخم بود خیره شد ، گردنبند را لمس کرد وگفت : وقتی می خواهی راجع به اون تصمیم بگیری همه تعلقاتشو از خودت دور کن ! زن برخاست نگاهی از بالا به سوگل انداخت و گفت : - نباید این انرژی و جذابیتتو توی این بلا تکلیفیها حدر بدی ! وبعد با سرعت خیره کننده ای که از ماهرترین شناگرها نیز بعید به نظر می رسید در آب شیرجه زد و از سوی دیگر بیرون آمد و خود را از نرده آهنی بالا کشید . سوگل حوله اش را بر روی دوش انداخت و خود را به دوش آب رسانید آب سرد را باز کرد و زیر فشار سوزنی آن پناه برد و دست خود را به دیوار کوبید : - لعنتی این دیگه از کجا پیداش شد ! ( ادامه داستان در یاد داشت های بعدی ) * « دو با خوا » در زبان سرخپوستی خدای آب است
|
|
| خواب بهار (قسمت سوم) |
| ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢ |
|
* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید
صدای چرخیدن کلید خواب بهار را پراند . ساعت را نگاه کرد 30/2 دقیقه نیمه شب . به سرعت به طرف در رفت :
ـ سوگل تویی ؟!
ـ سلام تو هنوز بیداری ؟!
خون در صورت بهار دوید .
ـ دیگه شورشو درآوردی! ساعت دو و نیمه نصفه شبه ! می شه بگی کدوم گوری بودی ؟چرا موبایلتو جواب نمیدی ؟!!
ـ صبح برات تعریف می کنم الان اصلاً حالم خوب نیست .
ـ الان حالت خوب نیست صبحم که حوصله نداشتی ، دیشبم که فشارت پائین بود . به من هیچ ربطی نداره هر غلطی دوست داری بکن فقط یادت باشه دیگه گریه و زاری نقو نالتو واسه من نیاری !
بهار در اتاقش را کوبید و چند جمله نامفهوم از اتاقش به گوش رسید . سوگل جلوی آینه ایستاد و به چشمانش نگاه کرد از خودش خجالت کشید . چشمانش را بست و در یک آن لحظاتی را که در این چند ساعت روی داده بود از نظر گذراند . چشمانش را باز کرد قطره اشکی از آن چکید. اما برق رضایت و شادی در چشمانش موج می زد .
ـ چه اهمیتی داره هرکاری بکنی پشت سرت حرف هست بزار بگن بزار انقدر بگن که جونشون در بیاد، اونا چه میدونن… صدای باز شدن در اتاق رشته افکارش را پاره کرد ، بهار تکه کاغذی را به سینه سوگل کوبید :
ـ اینو صبح از زیر در فرستادن تو !
بهار دستپاچه کاغذ را باز کرد . دست خط نا خوانا و در هم بود : ببین خانم خوشگله . خیلی ها دورو بر سینا پلکیدن ولی آخر عاقبتشون یا تو زندون بوده یا سینه خاک قبرستون یا کنار خیابونا منتظر مشتری ! پس حواستو جمع کن . بهار کاغذ را مچاله کرد و روی سینه اش مشت کرد . عرق سردی روی بدنش نشست و احساس سرما کرد .
گوشی را برداشت و شماره سینا را به سرعت گرفت ولی زود پشیمان شد وقطع کرد . خودش را روی تخت انداخت چند بار جملات نامه را در ذهن خود مرور کرد.
با خودش گفت :
ـ نباید زیاد جدی بگیرم . از لحن نامه معلومه که طرف مردم آزاره !
خودش را روی تخت انداخت سعی کرد افکارش را آزاد کند . چند مشت روی تشک کوبید .
ـ همیشه یه چیز باید شادی های کوچیک منو خراب کنه ! ***
پله های مترو را دو تا یکی پائین رفت چند بار پشت سرش را نگاه کرد :
ـ اه لعنتی دست بردار نیست .
خودش را لابه لای جمعیت گم کرد . موبایل را از کیفش بیرون آورد .
بهتر به سینا زنگ بزنم و جریانو بگم اگه ما دو تا رو با هم ببینند فاجعه می شه . اه لعنتی اینجا هم که آنتن نمی ده .
سر پیچ راهرو قاطی جمعیت خودش را پنهان کرد پله ها رو نگاه کرد .
خدا رو شکر مثل اینکه گمم کرد!
به سرعت به طرف ایستگاه رفت لا به لای جمعیت روی پنجه پا ایستاد سینا را دید که مضطرب به ساعتش نگاه می کند. خودش را به او رساند :
ـ سلام تو هم دیدیش ؟!
ـ آره دنبالم بیا خیلی بده اگه منو با تو اینجا ببینه !
ـ حالا چیکار کنیم ؟ بیا از اینجا بریم
ـ نه دنبالم بیا .
سینا دست سوگل را به شدت کشید و بدنبال هم از پله ها پایین رفتند ، یک راهرو را پشت سر گذاشتند و وارد یک سالن دیگر شدند. ترس تمام وجود سوگل را گرفت تا به حال این قسمت از مترو را ندیده بود . نسبت به سالن های دیگر تاریک بود یک تابلو نظرش را جلب کرد :
به طرف تأسیسات . ورود افراد متفرقه ممنوع ! سوگل پرسید :
ـ کجا داری میری ؟!
ـ بیا نترس !
وارد یک راهروی تاریک شدند که فقط در انتهای آن نوری از لابلای پره های یک هواکش روی زمین افتاده بود . چشمان سوگل که به تاریکی عادت کرد . صدای کشیده شدن کفشهای زنانه ای از انتهای راهرو توجه اش را جلب کرد . دخترکی با حال نزار و سرو صورت خونین افتان و خیزان خودش را به جلو می کشید .سینا بی توجه از کنارش رد شد و سوگل را به دنبال خود کشید . سوگل فریاد زد : ـ این کیه ؟ اینجا کجاس ؟! سینا ناگهان ایستاد صورت سوگل را با دو دست نگه داشت به چشمان او نگاه کرد و گفت : - از اینجا به بعد دیگه سؤال بی سؤال هرکاری که گفتم می کنی ؟ مفهوم شد ؟ برای لحظه ای نفس سوگل بند آمد در تاریکی به صورت سینا خیره شد . چهره اش کاملاً دگرگون شده بود . یک آن شک کرد که این سینا است که روبه روی او ایستاد ه ! سینا مچ دستش را کشید به اتاق ته راهرو رسیدند . سو گل را به داخل هل داد و گفت :
ـ جیکت در نیاد همین جا می مونی تا برگردم !
سینا در را به آرامی بست و قفل کرد .
سوگل به سختی چند نفس را بیرون داد و از ترس به خود پیچید چند تکان کوچک خورد ... در تاریکی صدای یک تک زنگ پیانویی موبایل سوگل را از این کابوس نجات داد !
وحشت زده از خواب پرید بلند شد و روی تخت نشست تمام بدنش خیس شده بود . گوشی را برداشت یک SMS از سینا بود:
( ادامه داستان در یادداشت های بعدی ) |
|
| خواب بهار (قسمت دوم) |
| ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳ |
|
ـ این دفعه بایدمحکم ترباشم شاید این فرصت دیگه دستم نیاد . سو گل این حرف را زیر دوش با خود زمزمه کرد. روبروی آینه ایستاد. دستهایش را روی گونه هایش کشید چشمان نافذش روی آینه بخار گرفته می درخشید . انگشتانش را روی آینه برد وکلمه sub راکه می نوشت قطرات آب سرخی لبانش را نمایان کرده. آن طرف فضای داغ حمام بهار داشت با خود کلنجار می رفت با این که دو سال بود با سوگل زیر این سقف زندگی می کردند وهمه زیرو بم هم را می شناختند ولی در این مورد هیچ وقت جرأت نمی کردحرف بزند پیش خود فکر کرد شاید بهتر از یک جای بی ربط سر صحبت را باز کند . سه شوآر را بالای سر سوگل نگه داشته بود و از آینه میز توالت به چشمان او زل زده بود . سوگل با شیطنت آرنجش را به پهلوی او کوبید و قهقهه بلندی سر داد
ـ می شه بگی کجاها سیر می کنی؟ چهاردفعه ازت پرسیدم پول تلفنو پرداخت کردی ؟
بهار خود را جمع و جور کرد :
ـ آره - پولشو از کجا اوردی؟! - از مدیر ساختمون قرض کردم
ـ خنده روی لبان سوگل خشکید برس را به گوشه ای پرت کرد وبلند شد. بهار دست و پایش را گم کرد: - خوبه ! مثل این که یادت رفته اون مرتیکه حیض ماه پیش که اومد پول شارژو بگیره چی گفت. تو اصلا ملاحضه خیلی چیزارو نمی کنی. انگار نه انگار که ما دوتا دختر تنهاییم که تو این خراب شده داریم زندگی می کنیم ! سوگل سرش را پایین برد ودستهایش را در موهایش فرو برد . با خود فکر کرد نباید به خاطر این حاشیه های بی ارزش فکرش را مشغول کند . بلند شد با چشمان دریده به طرف بهار رفت بهار همینطور که عقب عقب می رفت سعی کرد چیزی بگوید . سو گل آرام کش موهایش را کشید و به شکم بهار زد بهار جیغ زد و سوگل باز زد زیر خنده .
*** سوگل همه بوتیک های بازارچه صفویه را به دقت و دلهره از زیر نظر گذراند. نگاهش روی کراواتی سرمه ای با خالهای آبی مکث کرد. وارد بوتیک شد . کسی پشت پیشخوان نبود. دورو برش را ورانداز کرد و صدا زد: - کسی اینجا نیست؟! صدای تق و توق از اتاق پرو بلند شد وبه دنبال آن دخترک فروشنده با سرو وضع به هم ریخته بیرون آمد و بدنبالش پسرکی ژیگول خدا حافظی کرد و رفت. دخترک پشت پیشخوان رفت و دستپاچه پرسید: - جونم خانومی. چیزی میخواستی؟ سوگل به ویترین اشاره کرد وگفت: - اون کراوات سرمه ای...اون پایین. . وارد پارک که شد ساعتش را نگاه کرد: وای خدا چقد دیر میگذره هنوز یه ربع مونده! طول و عرض پارک را ور انداز کرد. کمی این پا و آن پا کرد. یک صندلی خالی پیدا کرد و روی آن نشست. آیینه را از کیفش بیرون آورد و با مو هایش ور رفت رو سرییش را جا به جا کرد. یاد روزی افتاد که عکسش را در چت برای سینا سند کرده بود و سینا شکلک را برایش زده بود و نوشته بود: بی اختیار خنده اش گرفت! کمی آن طرف تر چند پسر جوان با موهای روغن زده وتیپ های عجیب غریب شروع کردند به متلک گفتن. سوگل به خود آمد اخمی کرد و خودش را جمع و جور کرد. موبایل زنگ خورد . از جایش پرید و صفحه گوشی را نگاه کرد.بلند شد و ایستاد: - الو... سلام...مرسی... تو پارک.... آره...تو کجایی؟ قلبش به طپش افتاد. به سمت فواره ها نگاه کرد. سینا دستانش را بالا برد خندید و گوشی را در جیبش گذاشت. کنار پارک شیشه اتومبیلی آرام پایین آمد لنز یک دوربین عکاسی سوگل را در کادر خود قرار داد و چهره مهو او آرام آرام فوکوس شد...
(ادامه داستان در یاددیشت های بعدی) |
|
| خواب بهار (قسمت اول) |
| ساعت ٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٦ |
|
با عجله خودشو به راهروی مجتمع رسوند. اه ! باز جلوی آسانسور پر از آدمه ! حوصله انتظارو نداشت رفت به طرف پله ها پله هارو دوتای یکی میکرد.وسوسه شد که بازش کنه: - اما نه بهتره با آرامش اینکارو بکنم شاید ... - نه ! خدا نکنه ! طبق محاسبات من همه چیز باید اونجوری که من میخوام باشه ! تازه من همه راه هارو جلوی پاش گذاشتم دیگه بهانه ای نداره . ولی اون کتاب لامصب اگه اون نبود ... -لعنتی ! انگار این طبقات زیاد شده ! بزار بازش کنم. سوگل نشست روی پله پاگرد.کیفش را روی زانو گذاشت زیپش را باز کرد. از میون خرتو پرتا پاکت را بیرون کشید پشت و روش را نگاه کرد یک نفس عمیق کشید از لابلای کیف سوهان ناخن را در آورد آروم اونو لای درز پاکت فرو کرد. در یک آپارتمان باز شد و چند تا دختر با هر هر و کر کر بیرون اومدند. - اه ! لعنتی گفتم تو خونه بازش کنم ! زنگ درو زد ـ ای کاش کسی خونه نباشه ! بیشتر از همه چیز به تنهایی نیاز دارم شروع کرد به شمردن : ـ ۹ ۸- ۷ -۶ -۵ -۴ -۳- ۲ دستگیره در با ناله پایین رفت بهار با موهای ژولیده وصورت پف کرده از لای در بهش نگاه کرد: - به ه ه ه خانوم خانوما ااااا ! گفتم سر به نیست شدی ! ـ سلام حال و حوصله ندارم میرم تو اتاقم کسی زنگ زد من نیستم ! ـ حتی مامانت ؟ - آره ! حتی مامانم ! صدای کوبیده شدن در خواب بهارو پروند. وقتی خودشو روی تخت انداخت حس کرد که ازیک برج بلند به پایین پرت شده.یک لحظه تمام اتاق دور سرش چرخید. چراغ آباژورو روشن کرد.دوباره پاکت رو بیرون آورد جلوی نور آباژور گرفت.تقریبا همه جای نامه به جز دو سه کلمه ای در وسط خالی بود ! با بی صبری پاکتو از کنار پاره کرد و کاغذ تا شده را بیرون کشید و با ولع بازش کرد چشمهاش برای چند ثانیه ای روی وسط پاکت خشک شد دستهاش لرزیدن گرفت نامه را به صورتش چسبوند وخنده عصبی سرداد نامه را بوسید به سینه چسبوند ودمر روی تخت افتاد.
- دقیقا چهارده ساعتو بیست و سه دقیقه است که مثل جنازه روی این تخت افتادی میخواستم پلیسو خبر کنم ! بهار این جمله ها را با غرولند گفت و پرده ها را باز کرد. سوگل دستش را روی چشمانش گذاشت یهو مثل آدمهای برق گرفته پرید نامه را پیدا کرد ویکبار دیگر با چشمانش کلمات آن را بلعید ! ـ میگم سوگل خانم اگه بعد از ده روز مفقودالاثر شدن به ما افتخار میدین صبحونه در خدمتتون باشیم! سوگل دیوانه وار پرید و پیشانی بهار را بوسید. ( ادامه در یادداشت های بعدی ) |
|
| مشخصات نویسنده |
| لینکستان |
! Yaroo mizane ye polico mikoshe baraye moarefiye kodesh zang mizane 109
!!! kheyli khoshgeli khanoomi

