ـ این دفعه بایدمحکم ترباشم شاید این فرصت دیگه دستم نیاد .
سو گل این حرف را زیر دوش با خود زمزمه کرد. روبروی آینه ایستاد. دستهایش را روی گونه هایش کشید چشمان نافذش روی آینه بخار گرفته می درخشید . انگشتانش را روی آینه برد وکلمه sub راکه می نوشت قطرات آب سرخی لبانش را نمایان کرده.
آن طرف فضای داغ حمام بهار داشت با خود کلنجار می رفت با این که دو سال بود با سوگل زیر این سقف زندگی می کردند وهمه زیرو بم هم را می شناختند ولی در این مورد هیچ وقت جرأت نمی کردحرف بزند پیش خود فکر کرد شاید بهتر از یک جای بی ربط سر صحبت را باز کند .
سه شوآر را بالای سر سوگل نگه داشته بود و از آینه میز توالت به چشمان او زل زده بود . سوگل با شیطنت آرنجش را به پهلوی او کوبید و قهقهه بلندی سر داد
ـ می شه بگی کجاها سیر می کنی؟ چهاردفعه ازت پرسیدم پول تلفنو پرداخت کردی ؟
بهار خود را جمع و جور کرد :
ـ آره
- پولشو از کجا اوردی؟!
- از مدیر ساختمون قرض کردم
ـ خنده روی لبان سوگل خشکید برس را به گوشه ای پرت کرد وبلند شد. بهار دست و پایش را گم کرد:
- خوبه ! مثل این که یادت رفته اون مرتیکه حیض ماه پیش که اومد پول شارژو بگیره چی گفت.
تو اصلا ملاحضه خیلی چیزارو نمی کنی. انگار نه انگار که ما دوتا دختر تنهاییم که تو این خراب شده داریم زندگی می کنیم !
سوگل سرش را پایین برد ودستهایش را در موهایش فرو برد . با خود فکر کرد نباید به خاطر این حاشیه های بی ارزش فکرش را مشغول کند . بلند شد با چشمان دریده به طرف بهار رفت
بهار همینطور که عقب عقب می رفت سعی کرد چیزی بگوید .
سو گل آرام کش موهایش را کشید و به شکم بهار زد بهار جیغ زد و سوگل باز زد زیر خنده .
***
سوگل همه بوتیک های بازارچه صفویه را به دقت و دلهره از زیر نظر گذراند. نگاهش روی کراواتی سرمه ای با خالهای آبی مکث کرد.
وارد بوتیک شد . کسی پشت پیشخوان نبود. دورو برش را ورانداز کرد و صدا زد:
- کسی اینجا نیست؟!
صدای تق و توق از اتاق پرو بلند شد وبه دنبال آن دخترک فروشنده با سرو وضع به هم ریخته بیرون آمد و بدنبالش پسرکی ژیگول خدا حافظی کرد و رفت.
دخترک پشت پیشخوان رفت و دستپاچه پرسید:
- جونم خانومی. چیزی میخواستی؟
سوگل به ویترین اشاره کرد وگفت:
- اون کراوات سرمه ای...اون پایین.
.
وارد پارک که شد ساعتش را نگاه کرد:
وای خدا چقد دیر میگذره هنوز یه ربع مونده!
طول و عرض پارک را ور انداز کرد. کمی این پا و آن پا کرد. یک صندلی خالی پیدا کرد و روی آن نشست.
آیینه را از کیفش بیرون آورد و با مو هایش ور رفت رو سرییش را جا به جا کرد.
یاد روزی افتاد که عکسش را در چت برای سینا سند کرده بود و سینا شکلک 
را برایش زده بود و نوشته بود:
!!! kheyli khoshgeli khanoomi
بی اختیار خنده اش گرفت!
کمی آن طرف تر چند پسر جوان با موهای روغن زده وتیپ های عجیب غریب شروع کردند به متلک گفتن.
سوگل به خود آمد اخمی کرد و خودش را جمع و جور کرد.
موبایل زنگ خورد . از جایش پرید و صفحه گوشی را نگاه کرد.بلند شد و ایستاد:
- الو... سلام...مرسی... تو پارک.... آره...تو کجایی؟
قلبش به طپش افتاد. به سمت فواره ها نگاه کرد.
سینا دستانش را بالا برد خندید و گوشی را در جیبش گذاشت.
کنار پارک شیشه اتومبیلی آرام پایین آمد لنز یک دوربین عکاسی سوگل را در کادر خود قرار داد و چهره مهو او آرام آرام فوکوس شد...
(ادامه داستان در یاددیشت های بعدی)