نماهنگ‌های «قدم» و «زیارت» آماده نمایش شد
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦  
برای نمایش در جشنواره فیلم رضوی؛
نماهنگ‌های «قدم» و «زیارت» آماده نمایش شد

خبرگزاری فارس: نماهنگ‌ «قدم» به کارگردانی علی فراهانی و «زیارت» به کارگردانی علی همراز و تهیه‌کنندگی مجید عباسی برای حضور در جشنواره فیلم رضوی آماده نمایش شد.


نماهنگ زیارت

مجید عباسی در گفت و گو با خبرنگار رادیو وتلویزیون فارس گفت: دو نماهنگ «قدم» و «زیارت» برای حضور در جشنواره فیلم رضوی آماده نمایش شدند و برای هریک از نماهنگ‌‌ها موسیقی مناسب با تصاویر ساخته شد.
وی ادامه داد: «قدم» در ارتباط با قدم‌هایی است که به زیارت حضرت رضا (ع) می‌روند و پرسوناژ اصلی این نماهنگ گام‌ها هستند.
در نماهنگ «زیارت» افراد از نقاط مختلف کشور با پوشش‌های محلی برای زیارت امام رضا (ع) عازم می‌شوند.
تعدادی از عواملی که در ساخت نماهنگ‌ها همکاری دارند، عبارتند از:
کارگردان:علی فراهانی،علی همراز/ تهیه کننده:مجید عباسی/ مجری طرح:موسسه فیلمسازی تکنما تصویر/ موسیقی:افشین عزیزی، طراح صحنه و لباس:حسین جمالی/ طراح گریم:سپیده بیگی/ محصول : مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی/ بازیگران: یاسر حمزه ، وحید ثابت قدم، زهرا حسینی،حسین کرمیان

نماهنگ زیارت



پخش سریال تلویزیونی «دفتر مشق» آغاز شد
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  
مجید عباسی در گفت‌وگو با فارس:
پخش سریال تلویزیونی «دفتر مشق» از شبکه قرآن آغاز شد

خبرگزاری فارس: پخش سریال تلویزیونی «دفتر مشق» به کارگردانی کریم سربخش و تهیه‌کنندگی مجید عباسی  آغاز شد.


مجید عباسی در گفت و گو با خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس گفت: پخش سریال تلویزیونی «دفتر مشق» از اوایل هفته  آغاز شد. تولید سریال در سال 88 انجام شد و چهار روز در هفته پخش خواهد شد.
وی ادامه داد: حدود 50 روز تصویربرداری آن به طول انجامید و تدوین آن توسط غلامرضا ساغرچیان طی دو ماه انجام شد.
عباسی در ادامه به داستان مجموعه اشاره کرد و گفت:ماجراهای این سریال در یک دفتر فیلمسازی اتفاق می افتد.در هرقسمت با توجه به نوع فعالیت این دفتربا طرح یک قصه طنز و روابط کاری بین تهیه کننده کارگردان وغیرو یک موضوع اجتماعی و اخلاقی را طرح و به نقد می گذارد
در این مجموعه نصرالله رادش، فرهاد جم، مونا فرجاد، فرهاد بشارتی، ملکه رنجبر، معصومه کریمی، نعیمه نظامدوست، هما خاکپاش، کامران فیوضات و... بازی دارند.
تعدادی از عواملی که در ساخت مجموعه همکاری دارند، عبارتنداز:
تهیه کننده:مجید عباسی/نویسنده و کارگردان: کریم سربخش/ مدیرتولید: محمدرضا زکی‌زاده / مدیرتصویربرداری: عباس باقریان/ صدابردار: مجید میرزایی/طراح گریم: اشکان عسگری/طراح صحنه و لباس: بهار مومنی/ تدوین: غلامرضا ساغرچیان/ صداگذاری: فرشاد محمدی/ موسیقی: شهروز حقی/ تیتراژ:ساسان توکلی فارسانی/ عکاس:مجید ملکی/ گرافیست: بهروز خوشکار/

مجری طرح: موسسه فیلمسازی تکنما تصویر/محصول:گروه فیلم و سریال  – سال 1388
«دفتر مشق» در 30 قسمت 25 دقیقه‌ای تهیه شده که در روز های شنبه، دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه ساعت 20 از شبکه قرآن و معارف سیما پخش می‌شود.

عکس های سریال دفترمشق

دفتر مشق

دفتر مشق

دفتر مشق

دفتر مشق

دفتر مشق


خواب بهار (قسمت چهارم)
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید

                          

وقتی سوگل به خود آمد که نمی دانست طول استخر را چند بارطی کرده بود . صدای دست و سوت چند دختر او را به خود آورد. شاید آنها فکر می کردند که سوگل مهارتش در شنا را به رخ آنها می کشید . اما سوگل گذشت زمان را احساس نکرده بود .

او همیشه احساس می کرد آب وشنا او را از فشارهای روزمره نجات میدهد .

در یکی از کتابهای « کارلوس کاستاندا » استادش « دون خوان * » به او گفته بود که در آب نیرویی تحت عنوان « دو با خوا » وجود دارد که تمام پازلهای بهم ریخته ذهنی را مرتب می کند .

سوگل روی لبه استخر نشست موهایش را پشت سرش جمع کرد . احساس کرد که قاطعانه تر می تواند راجع به سینا تصمیم بگیرد در همین فکرها بود که خانم جا افتاده ای دستش را از داخل آب به سمت او دراز کرد .

سوگل کمک کرد تا از آب بیرون بیاید .

علیرغم سن حدودا ۴۰ سالی که بنظر می رسید اندام متناسب و چشمهای براق او نظر سوگل را جلب کرد هماهنگی موهای جو گندمی و کشیدگی چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود .

زن کنار سوگل نشست :

- همیشه تصمیمی که با انرژی به فکر آدم می رسه بهترین تصمیمه اما سعی نکن دنبال دلیل براش بگردی !

سوگل از این صراحت و گفتار بدون مقدمه یکه خورد

- ببخشید ما قبلاً همدیگر را دیدیم ؟!

زن بدون اینکه نگاهی به او بکند گفت :

- می دونی بعضی مقاطع تو زندگی انسان از اهمیت خاصی برخورداره . این مقاطع مثل پل هایی هستند « که میان برهای بی درد سر » محسوب می شن و فقط یک اراده آنی می تونه انسان رو از این پل ها بهره مند کنه . اما بدبختانه معمولاً فرزندان آدم خودشون رو از این پل ها بی بهره می کنن .

سوگل احساس اعتماد همراه با ترسی نسبت به زن داشت این دو گانگی بد جوری آزارش می داد .

- من هنوز نمی دونم شما چرا و راجع به چی صحبت می کنید .

زن مثل کودکی نا آرام نوک انگشتان لاک گرفته پایش را در آب بازی داد و گفت :

- همیشه این سئوالهای مزخرفه که آدمو از تعلیق در یک فضای مطلوب و سبک مثل یک تاپاله به سطح زمین پخش میکنه !

سوگل باز یکه خورد آرام آرام داشت احساس بدی نسبت به این گفتگو پیدا میکرد ، اما نمی توانست از تلنگرهای ملموس زن دست بکشد .

- زن نگاه معنی داری به سوگل کرد دستش را روی سینه سوگل برد و به گردنبد او که یک دایره شیشه ای فیروزه ای با نقش چشم زخم بود خیره شد ، گردنبند را لمس کرد وگفت :

وقتی می خواهی راجع به اون تصمیم بگیری همه تعلقاتشو از خودت دور کن !

زن برخاست نگاهی از بالا به سوگل انداخت و گفت :

- نباید این انرژی و جذابیتتو توی این بلا تکلیفیها حدر بدی !

وبعد با سرعت خیره کننده ای که از ماهرترین شناگرها نیز بعید به نظر می رسید در آب شیرجه زد و از سوی دیگر بیرون آمد و خود را از نرده آهنی بالا کشید .

سوگل حوله اش را بر روی دوش انداخت و خود را به دوش آب رسانید آب سرد را باز کرد و زیر فشار سوزنی آن پناه برد و دست خود را به دیوار کوبید :

- لعنتی این دیگه از کجا پیداش شد !

( ادامه داستان در یاد داشت های بعدی )

* « دو با خوا » در زبان سرخپوستی خدای آب است

                                                                         فیلتر شکن جدید

 


کلمات کلیدی: خواب بهار ،taknama ،majid abbasi ،تکنما
خواب بهار (قسمت سوم)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢  

* قسمتهای قبلی این داستان را در صفحات پایین بخوانید

                            

صدای چرخیدن کلید خواب بهار را پراند . ساعت را نگاه کرد 30/2 دقیقه نیمه شب . به سرعت به طرف در رفت :

     

ـ سوگل تویی ؟!

 

 

ـ سلام تو هنوز بیداری ؟!

 

خون در صورت بهار دوید .

 

 ـ دیگه شورشو درآوردی! ساعت دو و نیمه نصفه شبه ! می شه بگی کدوم گوری بودی ؟چرا موبایلتو جواب نمیدی ؟!! 

 

 

ـ صبح برات تعریف می کنم الان اصلاً حالم خوب نیست .

 

 

ـ الان حالت خوب نیست صبحم که حوصله نداشتی ، دیشبم که فشارت پائین بود . به من هیچ ربطی نداره هر غلطی دوست داری بکن فقط یادت باشه دیگه گریه و زاری نقو نالتو واسه من نیاری !

 

بهار در اتاقش را کوبید و چند جمله نامفهوم از اتاقش به گوش رسید .

سوگل جلوی آینه ایستاد و به چشمانش نگاه کرد از خودش خجالت کشید . چشمانش را بست و در یک آن لحظاتی را که در این چند ساعت روی داده بود از نظر گذراند . چشمانش را باز کرد قطره اشکی از آن چکید. اما برق رضایت و شادی در چشمانش موج می زد .

 

 ـ چه اهمیتی داره هرکاری بکنی پشت سرت حرف هست بزار بگن بزار انقدر بگن که جونشون در بیاد، اونا چه میدونن…

 صدای باز شدن در اتاق رشته افکارش را پاره کرد ، بهار تکه کاغذی را به سینه

سوگل کوبید :

 

 ـ اینو صبح از زیر در فرستادن تو !

 

بهار دستپاچه کاغذ را باز کرد . دست خط نا خوانا و در هم بود :

ببین خانم خوشگله . خیلی ها دورو بر سینا پلکیدن ولی آخر عاقبتشون یا تو زندون بوده یا سینه خاک قبرستون یا کنار خیابونا منتظر مشتری !

پس حواستو جمع کن .

بهار کاغذ را مچاله کرد و روی سینه اش مشت کرد . عرق سردی روی بدنش نشست و احساس سرما کرد .

گوشی را برداشت و  شماره سینا  را به سرعت گرفت ولی زود پشیمان شد وقطع کرد .

خودش را روی تخت انداخت چند بار جملات نامه را در ذهن خود مرور کرد.

 

با خودش گفت :

 

 ـ نباید زیاد جدی بگیرم . از لحن نامه معلومه که طرف مردم آزاره !

 

خودش را روی تخت انداخت سعی کرد افکارش را آزاد کند . چند مشت روی تشک کوبید .

 

 ـ همیشه یه چیز باید شادی های کوچیک منو خراب کنه !

                                                         ***

 

 

 

 

پله های مترو را دو تا یکی پائین رفت چند بار پشت سرش را نگاه کرد :

 

 ـ اه لعنتی دست بردار نیست .

 

خودش را لابه لای جمعیت گم کرد . موبایل را از کیفش بیرون آورد .

 

بهتر به سینا  زنگ بزنم و جریانو بگم اگه ما دو تا رو با هم ببینند فاجعه می شه . اه لعنتی اینجا هم که آنتن نمی ده .

 

سر پیچ راهرو قاطی جمعیت خودش را پنهان کرد پله ها رو نگاه کرد .

 

خدا رو شکر مثل اینکه گمم کرد!

 

به سرعت به طرف ایستگاه رفت لا به لای جمعیت روی پنجه پا ایستاد سینا را دید که مضطرب به ساعتش نگاه می کند. خودش را به او رساند :

 

 ـ سلام تو هم دیدیش ؟!

 

 

 ـ آره دنبالم بیا خیلی بده اگه منو با تو اینجا ببینه !

 

 

 ـ حالا چیکار کنیم ؟ بیا از اینجا بریم

 

 

 ـ نه دنبالم بیا .

 

 

سینا دست سوگل را به شدت کشید و بدنبال هم از پله ها پایین رفتند ، یک راهرو را پشت سر گذاشتند و وارد یک سالن دیگر شدند. ترس تمام وجود سوگل را گرفت تا به حال این قسمت از مترو را ندیده بود . نسبت به سالن های دیگر تاریک بود یک تابلو نظرش را جلب کرد :

 

به طرف تأسیسات . ورود افراد متفرقه ممنوع !

سوگل پرسید :

 

 ـ کجا داری میری ؟!

 

 

 ـ بیا نترس !

 

وارد یک راهروی تاریک شدند که فقط در انتهای آن نوری از لابلای پره های یک هواکش روی زمین افتاده بود . چشمان سوگل که به تاریکی عادت کرد . صدای کشیده شدن کفشهای زنانه ای از انتهای راهرو توجه اش را جلب کرد . دخترکی با حال نزار و سرو صورت خونین افتان و خیزان خودش را به جلو می کشید .سینا بی توجه از کنارش رد شد و سوگل را به دنبال خود کشید .

سوگل فریاد زد :

 ـ این کیه ؟ اینجا کجاس ؟!

سینا ناگهان ایستاد صورت سوگل را با دو دست نگه داشت به چشمان او نگاه کرد و گفت :

- از اینجا به بعد دیگه سؤال بی سؤال هرکاری که گفتم می کنی ؟ مفهوم شد ؟

برای لحظه ای نفس سوگل بند آمد در تاریکی به صورت سینا خیره شد . چهره اش کاملاً دگرگون شده بود . یک آن شک کرد که این سینا است که روبه روی او ایستاد ه !

سینا مچ دستش را کشید به اتاق ته راهرو رسیدند .

سو گل را به داخل هل داد و گفت :

 

 ـ جیکت در نیاد همین جا می مونی تا برگردم !

 

سینا در را به آرامی بست و قفل کرد .

 

سوگل به سختی چند نفس را بیرون داد و از ترس به خود پیچید چند تکان کوچک

 خورد ...

 در تاریکی صدای یک تک زنگ پیانویی موبایل سوگل را از این کابوس نجات داد !

 

وحشت زده از خواب پرید بلند شد و روی تخت نشست تمام بدنش خیس شده بود . گوشی را برداشت یک SMS از سینا بود:

  ! Yaroo mizane ye polico mikoshe baraye moarefiye kodesh zang mizane 109

( ادامه داستان در یادداشت های بعدی )


کلمات کلیدی: خواب بهار ،تکنما ،taknama ،فیلتر شکن
خواب بهار (قسمت اول)
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٦  

 

 

با عجله خودشو به راهروی مجتمع رسوند. 

اه ! باز جلوی آسانسور پر از آدمه !

 حوصله انتظارو نداشت رفت به طرف پله ها  پله هارو دوتای یکی میکرد.وسوسه شد که بازش کنه:

- اما نه بهتره با آرامش اینکارو بکنم شاید ...

- نه ! خدا نکنه ! طبق محاسبات من همه چیز باید اونجوری که من میخوام باشه ! تازه من همه راه هارو جلوی پاش گذاشتم دیگه بهانه ای نداره . ولی اون کتاب لامصب اگه اون نبود ...

-لعنتی ! انگار این طبقات زیاد شده ! بزار بازش کنم.

سوگل نشست روی پله پاگرد.کیفش را روی زانو گذاشت زیپش را باز کرد. از میون خرتو پرتا پاکت را بیرون کشید پشت و روش را نگاه کرد یک نفس عمیق کشید از لابلای کیف سوهان ناخن را در آورد آروم اونو لای درز پاکت فرو کرد. در یک آپارتمان باز شد و چند تا دختر با هر هر و کر کر بیرون اومدند.

- اه ! لعنتی گفتم تو خونه بازش کنم !

زنگ درو زد

ـ ای کاش کسی خونه نباشه ! بیشتر از همه چیز به تنهایی نیاز دارم

شروع کرد به شمردن :

ـ ۹ ۸- ۷ -۶ -۵ -۴ -۳- ۲  

  دستگیره در با ناله پایین رفت  بهار با موهای ژولیده وصورت پف کرده از لای در بهش نگاه کرد:

- به ه  ه ه خانوم خانوما ااااا ! گفتم سر به نیست شدی !

ـ سلام حال و حوصله ندارم میرم تو اتاقم کسی زنگ زد من نیستم !

ـ حتی مامانت ؟

- آره ! حتی مامانم !

 صدای کوبیده شدن در خواب بهارو پروند.

 وقتی خودشو روی تخت انداخت حس کرد که ازیک برج بلند به پایین پرت شده.یک  

لحظه تمام اتاق دور سرش چرخید.

چراغ آباژورو روشن کرد.دوباره پاکت رو بیرون آورد جلوی نور آباژور گرفت.تقریبا همه جای نامه به جز دو سه کلمه ای در وسط خالی بود ! 

با بی صبری پاکتو از کنار پاره کرد و کاغذ تا شده را بیرون کشید و با ولع بازش کرد چشمهاش برای چند ثانیه ای روی وسط پاکت خشک شد دستهاش لرزیدن گرفت نامه را به صورتش چسبوند وخنده عصبی سرداد نامه را بوسید به سینه چسبوند ودمر روی تخت افتاد.

 

                                                ***

 

 

 

- دقیقا چهارده ساعتو بیست و سه دقیقه است که مثل جنازه روی این تخت افتادی میخواستم پلیسو خبر کنم !

بهار این جمله ها را با غرولند گفت و پرده ها را باز کرد.

 سوگل دستش را روی چشمانش گذاشت یهو مثل آدمهای برق گرفته پرید نامه را پیدا کرد ویکبار دیگر با چشمانش کلمات آن را بلعید !

ـ میگم سوگل خانم اگه بعد از ده روز مفقودالاثر شدن به ما افتخار میدین صبحونه در خدمتتون باشیم!

سوگل دیوانه وار پرید و پیشانی بهار را بوسید.

ادامه در یادداشت های بعدی )  


استیضاح !
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧  

 

 

ا س ت ی ض اح

 همه ما می دونیم که متاسفانه این کلمه در سیستم اداره کشور ما خیلی معنی خاصی داره اما منظورم اصلا اظهار نظر سیاسی نبود !

خیلی اتفاقی سایتی به این نام ( استیضاح ) پیدا کردم البته وقتی بازش کردم متوجه شدم که مربوط به

آخرین رویدادهای سانحه سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ است.

کنار صفحه لینکش کردم به دو دلیل:

اول این که یادی بشه از یاران سفر کرده

و دوم این که همون سطر اول !

http://www.estizah.com

 


تنها تر از آفتاب...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳  

 

                                     به بهانه سالروز خاموشی دکتر علی شریعتی

۲۹خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است. به همین مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان این کشور آثار و اندیشه های او همچون استاد شهید مرتضی مطهری مورد نقد و بازخوانی مستمر قرار می گیرد. بی شک او و استاد مطهری دو اندیشمند و دو متفکر تأثیرگذار در جامعه ایرانی بوده و هستند که اندیشه های آنان مقدمات نظری انقلاب اسلامی ایران را فراهم کرد. مجموعه آثار شریعتی که تاکنون بالغ بر ۳۷اثر رسیده است شامل آثار مختلفی چون، تاریخ، دین، جامعه شناسی، سیاست، عرفان، هنر و ... است. در این میان او اهتمام ویژه ای به معرفی الگوهای خاص دینی دارد. شخصیتهایی چون ابوذر، علی(ع)، حسین(ع)، اقبال لاهوری و... کسانی هستند که در تاریخ اندیشه او به تدریج مشاهده می شوند. از منظر او معرفی الگوهای بزرگ در واقع نشان دادن توانمندیها و بستر مساعد تمدنی است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او می گوید:

 « این یک افتخار بزرگی است که هنوز علیرغم همه علل و عوامل سیاسی و استعماری و ارتجاعی و مادی که مانع رشد و پیشرفت شخصیتها و نبوغ ها در جامعه اسلامی هست، اسلام چون گذشته، قدرت سازندگی انسان و پرورش دهندگی نبوغ را در خود حفظ کرده.»
(مقدمه « ما و اقبال » / ص ۱۱)

 

زندگینامه

دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۱۲ در روستای مزینان از حوالی شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دین بوده اند.... پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده حکیم اسرار (حاج ملاهادی سبزواری) محسوب می شد. پدرش استاد محمد تقی شریعتی (موسس کانون حقایق اسلامی که هدف آن «تجدید حیات اسلام و مسلمین» بود) و مادرش زهرا امینی زنی روستایی متواضع و حساس بود. علی حساسیتهای لطیف انسانی و اقتدار روحی و صلاحیت عقیده اش را از مادرش به ودیعه گرفته بود. علی به سال ۱۳۱۹ در سن هفت سالگی در دبستان ابن یمین، ثبت نام می کند، اما به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور ـ تبعید رضا شاه و اشغال کشور توسط متفقین ـ  خانواده اش را به ده می فرستد و پس از برقراری آرامش نسبی در مشهد علی و خانواده اش به مشهد باز می گردند. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در ۱۶سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد. در سال 31، اولین بازداشت علی که در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حکومت و طرفداری همه جانبه او از حکومت ملی بود، واقع  شد. در همین زمان یعنی ۱۳۳۱ وی که در سال آخر دانشسرا بود به پیشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحمید جوده السحار) می کند. در اواسط سال ۱۳۳۱ تحصیلات علی در دانشسرا تمام شد و پس از مدتی شروع به تدریس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و همزمان به فعالیتهای سیاسیش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نیز در همین دوره نوشته شده است. در سال ۱۳۳۴ پس از تاسیس دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده مسئول انجمن ادبی دانشجویان بود در همین سالهاست که آثاری از اخوان ثالث مانند کتاب ارغنون (۱۳۳0) و کتاب زمستان (۱۳۳۵) و آخر شاهنامه (۱۳۲۸) به چاپ رسید و او را سخت تحت تاثیر قرار داد. در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی که پس از کودتای 28 مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده که علی شریعتی یکی از اعضا آن جمعیت بود). آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشکده ادبیات منجر به ازدواج آن دو در سال ۱۳۳۷ می گردد. و پس از چند ماه زندگی مشترک به علت موافقت با بورسیه تحصیلی او در اوایل خرداد ماه ۱۳۳۸ برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می شود. در طول دوران نحصیل در اروپا علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی افریقا و آسیا، آشنایی پیدا کرد و به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در 1961 تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله دکتر علی شریعتی شد. دولت فرانسه که با بررسی وضع سیاسی او، تصمیم به اخراج وی گرفت اما با حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، مجبور می شود اجرای حکم را معوق گذارد. وی در سال 1963 با درجه دکتری یونیورسیته فارغ التحصیل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ایران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگیر شد.

 

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصیل و آموختن و فعالیت سیاسی، در اروپا، بازگشت به فضای راکد و بسته جامعه ایران و آن هم تدریس در دبیرستان بسیار رنج آور بود، سال بعد (وی) پس از قبولی در امتحان به عنوان کارشناس کتب درسی به تهران منتقل می شود و با آقایان برقعی و باهنر و دکتر بهشتی که از مسئولین بررسی کتب دینی بودند، همکاری می کند. ترجمه کتاب «سلمان پاک» اثر پروفسور لوئی ماسینیون حاصل تلاش او در این دوره است. از سال 1345 او به استادیار رشته تاریخ در دانشکده مشهد استخدام می شود. موضوعات اساسی تدرس او را می توان به چند بخش تقسیم کرد: تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی. از همان آغاز روش تدریس، برخوردش با مقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگر استادان متمایز می کرد. چاپ کتاب اسلام شناسی و موفقیت درسهای دکتر علی شریعتی در دانشکده مشهد و ایراد سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد در تهران موجب شد که دانشکده های دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی کنند این سخنرانیها از نیمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه این فعالیتها مسئولین دانشگاه را بر آن داشت که  ارتباط او با دانشجویان را قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی ـ فرهنگی بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پی این کشمکشها و دستور شفاهی ساواک به دانشگاه مشهد کلاسهای درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطیل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنرانی های ضد رژیم، زندگی مخفی وی آغاز شد و پس از چند ماه زندگی مخفی درمهرماه سال 1352 خود را به ساواک معرفی کرد که تا ۱۸ ماه او را در سلول انفرادی زندانی کردند؛ که نهایتاً در اواخر اسفند ماه سال ۱۳۵۳ او از زندان آزاد می شود و بدین ترتیب مهمترین فصل زندگی اجتماعی و سیاسی وی خاتمه می یابد. در این دوران که مجبور به خانه نشینی بود؛ فرصت یافت تا به فرزندانش توجه بیشتری کند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت یافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شریعتی نهایتا در روز ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۶ از ایران، به مقصد بلژیک هجرت کرد و پس از اقامتی سه روزه در بروکسل عازم انگلستان شد و در منزل یکی از بستگان نزدیک همسر خود اقامت گزید و پس از گذشت یک ماه در ۲۹خرداد همان سال به نحو مشکوک درگذشت و با مشورت استاد محمد تقی شریعتی و کمک دوستان و یاران او از جمله شهید دکتر چمران و امام موسی صدر در جوار حرم مطهر حضرت زینب (س) در سوریه به خاک سپرده شد.

 

   
    مجموعه آثار :
٣. زن

٢.چه باید کرد

١.برای خود، برای ما،‌ برای دیگران

۶.انسان ۵.جهانبینی ایدئولوژی ۴.مذهب علیه مذهب
۹.بازشناسی هویت ایرانی اسلامی    ٨.علی (ع)   ٧.  انسان بی خود 
١٢.اسلام شناسی مشهد ١١.میعاد با ابراهیم  ١٠.روش شناخت اسلام
١۵.گفتگوهای تنهای ١۴.هنر ١٣.ویژگیهای قرون جدید
١٨.فرهنگ لغات         ١٧.آثار گوناگون ١۶.نامه ها
٢١.با مخاطبهای آشنا ٢٠.یک جلوش تا بی نهایت صفر ١۹.پدر، مادر، ما متهمیم!
٢۴.بازگشت     ٢٣.ابوذر  ٢٢.خودسازی انقلابی
٢٧.شیعه       ٢۶.حج    ٢۵.ما و اقبال
۳٠.جهت گیری طبقاتی اسلام     ٢۹.تشیع علوی، تشیع صفوی ٢٨.نیایش
۳۳.هبوط در کویر         ٣٢.تاریخ تمدن جلد دوم  ۳١.تاریخ تمدن جلد اول
٣۶.اسلام شناسی دوره سه جلدی ۳۵.-تاریخ ادیان جلد دوم     ٣۴.تاریخ ادیان جلد اول
 

 

 


ورود جن به عرصه مطبوعات !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٤  

 

                اولین شماره فصلنامه فرهنگ و هنر " فراسو " با عناوین زیر منتشر شد:

                                           عکس از مجید عباسی

- جن اماراتی دستگیر شد !                                         

- بشقاب پرنده ها آیا حقیقت دارند؟

- بیگانگاتی از فرا سو

- آدم کوچولوها می آیند !

- از جن گیر تا کنستانتین ( نقد فیلم )                                    

- عروسی دختر شاه پریا

میرزایی سر دبیر این فصلنامه با اشاره به این که هدف از انتشار این فصلنامه ضمن کمک به اعتلای فرهنگ جامعه تلاش در جهت  خرافه زدایی نشان دادن رگه های حقیقت از میان انبوه باورهای خرافی بوده است.

وی همچنین از اهل قلم محققین واندیشمندان جهت پر بار شدن این مجله دعوت به همکاری کرد.

این فصلنامه با شمارگان ۵۰۰۰ جلد و به قیمت ۶۰۰۰ ریال عرضه شده است.

 


بزرگ بود و از اهالی امروز بود ...
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠  

 

                                     ( به بهانه سالروز خاموشی سهراب سپهری ) 

                                                    

                  صدا کن مرا 

                  صدای تو خوبست

                  صدای تو

                  سبزینه آن گیاه عجیبی است

                  که در انتهای

                  صمیمیت حزن می روید

                  بیا تا برایت بگویم

                 چه اندازه تنهایی من بزرگ است

                 و تنهایی من

                 شبیخون گیسوان ترا

                  پیش بینی نمی کرد

                     و خاصییت عشق همین است ...

                                        

                                          http://www.ghabil.com/album.aspx?t=2&c=1 

                                              نگاهی به یک خبر قدیمی   

 

    

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و هنر - رادیو و تلویزیون

سید جواد هاشمی بازیگر فیلم‌ها و سریال‌های دفاع مقدس، امسال سریالی را برای پخش در ماه مبارک رمضان و به تهیه کنندگی مجید عباسی کارگردانی کرده است.

 

 

به گزارش خبرنگار بخش رادیو و تلویزیون ایسنا، این سریال که قرار است از سیمای قرآن پخش شود، شهر باران نام دارد و براساس فیلمنامه‌ای از سید علیرضا حسینی ساخته شده است.

در این مجموعه تلویزیونی که به تهیه کننده گی مجید عباسی تهیه شده است، اسد نوایی، جد یک خانواده‌ی سنتی و مذهبی که سالهاست از دنیا رفته، قصه‌هایی را روایت می‌کند.

او رسمی را در خاندان خود به جا گذاشته است که طبق این رسم هر کدام از پسران خانواده‌ی او در اولین ماه رمضانی که روزه بر آنها واجب می‌شود، صندوقچه‌ای را به ارث می‌برند که حاوی هدیه‌ای گرانبهاست و امسال مرتضی نتیجه‌ی اسد نوایی وارث صندوقچه خواهد شد. به گفته مجید عباسی تهیه کننده برنامه

در این سریال بازیگرانی چون شیوا بلوریان، رضا بنفشه خواه، مهیار مهرآذر، محمود مقامی، حسین معلومی، مهدی امینی خواه، فاطمه طاهری، فلور نظری و ... به ایفای نقش می‌پردازند.

مجید عباسی گفت این سریال در سی قسمت پنجاه دقیقه‌ای هر روز صبح از شبکه‌ی قرآن و عصرها از شبکه دوی سیما پخش می‌شود

نویسنده سید علیرضا حسینی تهیه کننده مجید عباسی کارگردان سید جوادهاشمی


همیشه پیش از آن که فکرکنی اتفاق می افتد ...
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱  

 

  پاهاموکه تو مهمونی گذاشتم اولین کسی که دیدم فردین بود. 

  کنارش غلام حسین نقشینه کمی اون ورتر نعمت الله گرجی  بعـله !  اینم که

 جمیله شیخی...

ولی حیف که  دیر رسیدم مهمونی تموم شده بود همه مهمون ها رفته

 بودند و فقط حضور خاموش میزبان ها  و البته یک میزبان تازه وارد !

دیشب رضا بنفشه خواه زنگ زد و دعوتم کرد با چند تا جمله کوتاه:

مراسم تدفین استاد  اسماعیل نواب صفا فردا ساعت ۱۱ بهشت زهرا قطعه هنرمندان.

                                                           یادش گرامی.

 

                                    اسماعیل نواب صفا

                               http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-516899


کلمات کلیدی: تکنما ،majid abbasi ،مجید عباسی ،taknama
بهاریه
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۸  
 آواز خــوش هــزار تقــدیــم تو بــاد

سرسبــز ترین بهـــار تقدیـم تو بــاد

گویند که لحظه ایست رویش عشق

آن لحظـه هــزار بار تقــدیــم تو بــاد

    آنگاه که سبز طپنده جوانه ها به آبی شیرین آسمان پیوند می خورد شاخه سال خورده ای روز های دور رفته اش را چرت می زد ... 

Persian not Arabian Gulf


کلمات کلیدی: majid abbasi ،taknama ،مجید عباسی ،anti filter
از سر دل تنگی...
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۸  

 

  دل تنگی این روزها (روزهای آخرسال) را شاید با شعر

آن روزها ی فروغ به بهترین شکل بتوان توصیف کرد و شاید هم

 سر آغازی برای این بلاگ:

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم و سرشار 

آن آسمانهای پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده

              در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر...

....

                                        (تولدی دیگرـ فروغ فرخزاد)

         Farm Gate - Rural Scene, Northumberland

                                                                                  ۸۳/۱۲/۲۷           


کلمات کلیدی: تکنما ،majid abbasi ،taknama ،فیلتر شکن